چرا درمانده‌ایم ؟!


نویسنده : عرفان مولا
موضوع : پیشفرض
زمان انتشار : ۱ هفته پیش

توی این مطلب می‌خواهیم درمورد این صحبت بکنیم که چی به سرمون اومده که اینجوری بدبخت و درمانده شدیم (: ، چرا واقعا دیگه هیچ‌کسی از ته دل نمی‌خنده ؟ چی به سرمون اومده ؟
چرا درمانده‌ایم ؟!

خب سلام، امیدوارم که حالتون خوب باشه و غم توی دلتون نباشه (: ، امروز قراره باهمدیگه یک مطلب نسبتا خوب رو مورد بررسی قرار بدیم.

قبل از هرچیزی این رو بگم که این مطلب قراره طولانی‌ترین مطلب من تا به الان باشه و منطقا کم پیدا میشه کسی که مطلب رو تا انتها بخونه، چون این یک مقاله‌ ۲۰ صفحه‌ای هستش که در قالب یک مطلب نوشتم، حداقل‌اش توصیه می‌کنم تیتر هارو بخونید (:

عنوان این مطلب شاید کمی برای بعضی از دوستان گنگ و نامفهوم باشه و اصل مطلب رو نرسونه، یعنی چی که چرا درمانده‌ایم ؟! ، ولی خب با مطالعه چند سطر بعدی احتمالا رفع‌ابهام بشه

توی این مطلب می‌خواهیم درمورد این صحبت بکنیم که چی به سرمون اومده که اینجوری بدبخت و درمانده شدیم (: ، چرا واقعا دیگه هیچ‌کسی از ته دل نمی‌خنده ؟ چرا شدیم یک‌مشت بازیگر پشت‌نقاب که توی یک فیلم بزرگی به اسم جامعه‌ایرانی داریم ایفای نقش می‌کنیم، خنده هامون الکی، دل‌خوشی هامون الکی، زندگیمون الکی (: و البته یکسری موارد دیگه‌ای مثل مشکلاتمون بخاطر ازدواج در این زمینه و فضای‌مجازی و …

بدلیل طولانی بودن مقاله، پیشنهاد می‌کنم که مقاله رو به چند قسمت مختلف تقسیم کنید و قسمت‌قسمت بخونید تا حوصله‌تون سر نره، یه چایی هم الان بریزید که قراره شروع کنیم (:

توصیه‌ام این هستش که متن رو آرام بخونید و به جملاتش دقت کنید، نه اینکه صرفا برای این باشه که مقاله زودتر تموم بشه و بره پی‌کار اش

بالاتر گفتم و بازهم می‌گم، اگه علاقه دارید تا انتها بخونید و اگه علاقه ندارید حداقل تیتر هارو بخونید که حداقل بگیرید که چرا درمانده‌ایم (:

چرا درمانده ایم ؟

حاج آقا مغازه‌دار هستش و صبح‌ها که مغازه‌اش رو باز می‌کنه، جلوی مغازه‌اش سبدپلاستیکی و آجر میزاره که مبادا کسی از روی نیاز جلوی مغازه‌اش پارک بکنه که مبادا هزارتومن از درامد اون‌روز اش کم بشه، بعد اخبار رو می‌خونه و تاسف می‌خوره که چرا باید توی لواسان، افرادی که زورشون بیشتره زمین‌خواری بکنند (:

آقای مهندس کارمند بانک هستش و به ارباب‌رجوع میگه : “برو فردا بیا، سیستم قطعه”، بعدش گوشیشو باز می‌کنه و تلگرامشو چک می‌کنه که به بوس هایی که دوست دخترش فرستاده جواب بده، آخر ماه هم شاکی میشه که چرا معطل‌اش کردند و حقوقشو دوهفته دیرتر دادند (:

آقای مکانیک قطعات تعمیری رو به‌اسم قطعه‌ نو تعویض می‌کنه و ۱۰ تومن هم کم میگیره و منّت هم می‌زنه که : “آشنا بودی واست دستمزد ننداختم”، هرروز شاکی هست ازاینکه چرا توی بنزین‌ها آب قاطی می‌کنند و توی باک و انژکتور آب میره (:

آقای کابینت‌ساز ۳ ماه هست که مشتری رو الاف کرده و کاری که باید ۳ ماه پیش تحویل می‌داد رو امروز تحویل داده، اونم با کلی منت و قسم که بخدا سرمون شلوغه و اینا، بعد شاکی هست ازاینکه چرا سایپا و ایران‌خودرو ماشینی که باید عید بهش تحویل می‌دادند رو هنوز تحویل ندادند (:

آقای دکتر تلفنش زنگ می‌خوره و یکی از فامیل‌های همسر‌اش یک ویزیت بدون نوبت تقاضا می‌کنه، آقای دکتر هم می‌گه یک کاغذ همراهت بیار و بگو که برای جواب آزمایش اومدی و بدون نوبت بیا داخل، توی بحث های اجتماعی و سیاسی هم همیشه شاکی از اینه که چرا پارتی‌بازی و رشوه توی دستگاه مدیریتی کشور حاکمه (:

آقای بیزینس‌من، خیلی شیک و مجلسی برای فرار مالیاتی از مشاور وقت می‌گیرد که مبادا درصدی از اموالش صرف محل‌زندگی اش شود، وقتی اخبار مفاسد اقتصادی را می‌خواند، می‌گوید : “همشون از ریشه دزد هستند” (:

در کل داریم به هیولا های وحشی‌ای تبدیل می‌شیم که آخر سر مجبوریم همدیگه رو بخوریم برای زنده موندن (:

وقتی به دست‌فروش فقیری می‌رسیم، جنس ۱۰ هزارتومانی که می‌فروشد را با کلی چانه زدن به قیمت ۵ هزار تومن می‌خریم و خوشحال هستیم که توی بحث چانه‌زدن شکستش دادیم، دریغ ازاینکه بیچاره فقط می‌خواهد جنسش پول بشه که شب‌ را شرمنده پیش خانواده‌اش برنگرده و پول اردوی فردای دختر‌بچه‌اش رو جور بکنه (:

ولی وقتی با یک غریبه که دوروزه باهاش آشنا شدیم و سعی داریم مخ‌اش رو بزنیم، به یک کافی‌شاپ لوکس میریم، به نسکافه‌ای که می‌دونیم قیمتش ۳ تومن بیشتر نیست، ۵۰ تومن می‌دیم و احساس عزّت می‌کنیم که آره من خیلی لاکچری هستم که پیش فلان دختر غریبه به یه نسکافه ساده ۵۰ تومن پول دادم (:

بعدش ادعا داریم که دولت داره مردم پول‌دار رو پول‌دار‌تر و افراد فقیر رو فقیر تر می‌کنه (:

گاهی اوقات واقعا اگه معنی چیز های ساده رو درک بکنیم، نیازی به درک چیز های پیچیده نداریم ، مثل این بیت‌ شعر سعدی که میگه :

تيغ بُرّان گر بدستت داد چرخ روزگار / هرچه می‌خواهی بِبُر اما نَبُر نان کسی

سعدی

بعد هم از زندگی گلایه داریم که چرا زندگی عادلانه نیست و فقرا روز‌به‌روز فقیر‌تر میشن و ثروتمند‌ها روز‌به‌روز ثروتمند تر (: ، احتمالا هم وقتی به یک شعری مثل شعر زیر می‌رسیم جوگیر میشیم و میگیم عجب تیکه نابی،‌ لامصب داره راست میگه (: ، خب لامصب خود تو باعث میشی که راست بگه …

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد / یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فروغی بسطامی

یک داستان جالب

چندماه پیش بعنوان یک برنامه‌نویس و طراح‌وب، به‌تعریف یکی از مشتری‌ها بصورت اتفاقی یک پروژه تغییرات سمت‌سروری برای یکی از شعبه‌های دادگاه های خانواده تبریز برام پیش‌اومد که پیرو اون مجبور شدم که چند باری با این شعبه تعامل داشته باشم :

واقعا برام غیرقابل باور بود ! زونکن‌ها پر بودند از پرونده های خانواده هایی که هنوز یک‌سال از ازدواجشون نگذشته، کارشون به طلاق و دعوا و مشاجره کشیده بود …

چند تا از پرونده هاشون رو خوندم و واقعا از ادامه زندگی ناامید شدم ! ، حتی با یکی‌دونفر هم بصورت اتفاقی تعامل داشتم و طی چت‌هایی که داشتیم و داستان‌هایی که از زندگی‌شون شنیدم، واقعا از ادامه این زندگی که آخرش قراره به همچین جایی ختم بشه دلسرد شدم …

چه عشق هایی بودند که از سر ناآگاهی و عدم شناخت متقابل، کارشون به طلاق و جدایی و تنفر کشیده شده در حالی که می‌تونست ستون‌های یک زندگی پایدار باشه …

پر بود از زوج هایی که قول داده بودند فقط مرگ از همدیگه جداشون بکنه، ولی گمون‌ کنم مرگ یکم دیر کرده بود و خودشون دست‌به‌کار شده بودند

پر بود از خیانت ها و اتهام های به خیانت، هر دو طرف همدیگه رو متهم می‌کردند و در کمال ناباوری، هردوشون هم راست می‌گفتند ! چون هرکدوم با دیدگاه خودشون به قضیه نگاه می‌کردند

پر بود از آخرین تلاش های دو نفر برای فهمیده شدن، با مکالمه کوتاه زیر :

فرد اول : گوش کن (با فریاد)

فرد دوم : نه، تو گوش کن (با فریاد بلندتر)

دلیل این‌ها فقط و فقط عدم‌آگاهی پیش‌ از ازدواج هست، ثبات ازدواج بر پایه دو اصل انتظارات متقابل و وظایق متقابل هست و ناآگاهی از این اصل نتیجه اش طلاق هست

آمار واقعا تاسف‌بار بود و هست که از هر ۳ ازدواج، یک ازدواج به طلاق منجر میشه و این نمودار رو به افزایش هست ، یعنی در چند سال اخیری که قراره نوبت به دهه ۸۰ ‌ای ها برسه، طبق پیش‌بینی های انجام شده این آمار قراره به ۲ طلاق در ۴ ازدواج برسه، یعنی نصف ازدواج های انجام شده قراره به طلاق ختم بشه !

مثل این هست که برای آینده‌تون تاس بندازید (: ، اگه مثلا زوج اومد قراره زندگی‌تون پایدار باشه (به طلاق نکشه !) و اگه مثلا فرد اومد قراره زندگی‌تون به طلاق منجر بشه و لذّت یک زندگی آرام و پایدار به دل‌تون بمونه

حالا این بخشی از کلیات ازدواج/طلاق هست، درون همین طلاق نگرفته‌ها، موج طلاق‌عاطفی بیداد میکنه !

طلاق‌عاطفی به نوعی از طلاق گفته میشه که زن و مرد به سردی در کنار هم زندگی می‌کنند ولی تقاضای طلاق قانونی نمی‌کنند، مثلا مرد می‌دونه که توانایی پرداخت مهریه نداره و مجبور میشه با بی‌حیایی یا خیانت زن‌اش سازش بکنه و خودشو با جمله “الان زمونه عوض شده و این‌کارا عادیه”،‌ خر بکنه و به زندگی ادامه بده، یا مثلا زن به بهانه اینکه “من فقط بخاطر آینده بچه هام این زندگی کوفتی رو تحمل می‌کنم” به زندگی اجباری‌اش ادامه بده و تنها خوشی مشترکی که باهم داشته باشند ۵ دقیقه در هفته باشه …

البته این‌مورد رو هم درون پرانتز بگم که، زمین خوشبختانه/متاسفانه گرد هست و روزگار می‌چرخه (: ، تویی که نمی‌تونی چشم خودت رو نگه‌داری و به هر ماده‌ای یه نگاه چپکی می‌کنی، نباید از همسر ات انتظار وفاداری و عفاف و حجاب در حد اهل‌بیت داشته باشی (: و شمایی که در نبود شوهر ات با هر غریبه‌ای به هر شیوه ممکن مجازی/واقعی/عمدی/سهوی لاس می‌زنی،‌نباید از شوهر ات انتظار وفاداری و پاکی در حد امام‌زاده داشته باشی (: ، اکثر زندگی‌ها سر همین خیانت‌ها خراب شدند و دارند خراب میشن : وقتی که ناآگاه هستیم، یه اشتباهی رو مرتکب می‌شیم و بدون اینکه تقاصی پس بدیم به زندگی شیرینمون ادامه می‌دیم … ، روزگار می‌چرخه و توی یجای شیرینی از زندگی‌مون پاچه‌مون رو میگیره، نه راه پیش داریم نه راه پس، فقط یاد روز های جاهلی‌مون میوفتیم و پشیمون میشیم (: ، همیشه غافل از این هستیم که دنیا بر پایه عمل می‌چرخه، نه قصد و نیت (: ، اینکه یه زمانی یه کار جاهلانه‌ای انجام دادی و الان بابتش پشیمونی برای دنیا مهم نیست، برای دنیا مهم نیست که کار ات عمدی بوده یا سهوی، از روی عقل بوده یا از روی نادانی، بخاطرش پشیمونی یا بخاطرش به خودت افتخار می‌کنی، کار دنیا اینه که بالاخره یه روزی یه جایی که فکرشو نمی‌کنی پاچه‌ات رو بگیره (:

ولی من هنوز معتقدم که ما داریم تاوان اون مورچه های بی‌زبونی که توی بچگی دورشون آب می‌ریختیم و می‌کشتیمشون رو پس می‌دیم (: ، آه و نفرینشون بدجوری پاگیرمون شده واس همینه بدبخت شدیم (((((:

باور کنید، به وللّه عشق اون آدامس شیرینی نیست که بجویید و وقتی مزه‌اش تموم شد دور اش بندازید، عشق حتی اون ترشحات مغزی‌تون در یک نگاه هم نیست، عشق در یک‌نگاه تبدیل به نفرت در یک‌نگاه میشه یک‌روزی …، عشق یک فرایند شیرین برای ایجاد دل‌بستگی و پیمان و تعهد بین دونفر برای اشتراک‌زندگی هست، عشق چیز قابل توصیفی نیست یا حداقل اگه بخوام توضیح بدم، باید یک مقاله جداگانه درموردش بنویسم

پ.ن : منظور از عشق در پاراگراف بالا، عشق بین دو جنس متضاد در زندگی عادی هست و از دیدگاه عرفانی مطرح نمی‌شود، چرا که در دیدگاه عرفانی عشق از کلمه عَشَقه سرچشمه می‌گیرد که نام نوعی گیاه است که به‌دور هر گیاهی بپیچد، آنرا می‌خورد و خشک می‌کند تا زمانی که هیچ چیز از گیاه باقی نماند ! درست مثل عشق عرفانی که در آن عاشق به قدری جذب معشوق و خواسته‌های او می‌شود که دیگر چیزی از وجود و علایق خود باقی‌ نمی‌ماند و در انتها سر تا پای وجود عاشق، معشوق می‌شود و دیگر چیزی از خود عاشق باقی نمی‌ماند (:

ولی در زندگی روزمره، ازدواج براساس ظاهر و موقعیت افراد شکل می‌گیره و بخاطر اخلاق جدا میشه، دلیل این مورد هم بخاطر انتخاب کاملا احساسی یا کاملا حساب‌گرانه هستش، هیچ انتخاب منطقی‌ای اتفاق نمیوفته

دلیل تمامی این‌ها هم بخاطر اینه که انتخاب هامون از روی منطق نیست، یا از روی احساس هست و یا از روی حساب‌و‌کتاب (: ، هیچوقت باهمدیگه درمورد انتظارات و تکالیفمون حرف نمیزنیم و انتظار بی‌جا داریم که طرف مقابل خودش متوجه بشه، همین هست که باعث میشه حتی بعد از ازدواج هم زوج‌ها احساس تنهایی بکنند و هرکدوم بیشتر از نصف عمرشون رو در خیال با یک‌فرد خیالی زندگی کنند …

خاری و پستی‌ای بالاتر از این برای یک انسان نیست که همسراش در کنارش باشه ولی فکرش پیش فرد دیگه ای باشه …، اگه دل‌تون با کسی که پیشش هستید نیست یا اگه فهمیدید کسی که پیش‌تون هست دلش با شما نیست، با یه خداحافظی هم خودتونو راحت کنید و هم طرف مقابل رو، دلتون به خودتون نمی‌سوزه به طرف مقابل بسوزه، ادامه دادن رابطه سمّی، دقیقا مثل خوردن سم هستش

انتخاب احساسی به نوعی از انتخاب گفته میشه که طرف مقابل فقط بر اساس احساساتش تصمیم می‌گیره و مثلا توی سن ۱۸ سالگی با وضعیت اقتصادی الان، بخاطر احساساتش ازدواج می‌کنه و علاوه بر مخارج خودش، مخارج یک نفر دیگه رو هم عهده میگیره یا بلعکس، و نسبت دخل/خرج اونقد پایین میاد که تا آخر عمرشون هم نمی‌تونند یک خونه مستقل برای خودشون بخرند

انتخاب حساب‌گرانه که الان در بین دختران جوان رایج شده، انتخابی هست که فقط بر اساس منافع شکل می‌گیره و به اصطلاح یک دختر ۱۸ ساله برای اینکه یک آیفون ۱۱ پرو مکس توی دستش داشته باشه و سوار یک پورشه بشه، به ازدواج با یک مرد که همسن پدربزرگش هست و هیچ عشقی نسبت بهش نداره، تن میده و اونو تمکین می‌کنه …

انتخاب منطقی که ترکیبی از دو مدل بالا هستش و پایه های یک ازدواج پایدار رو تشکیل می‌ده که دو طرف بر اساس انتظارات و تکالیفشون از همدیگه، به یک توافقی می‌رسند و ترسی از بیان خواسته هاشون ندارند، هم جنبه احساسی و هم جنبه حساب‌گرانه رو مورد ملاک قرار میدند که از هیچ جهتی پشیمون نشن

همونطور که گفتم دلیل اکثر اینها بخاطر نداشتن درک صحیح از انتظارات و تکالیف متقابل هست، مثلا فرض کنید یک پسر که در یکی از نقاط شمال کشور بدنیا اومده،‌ برای دانشگاه به تهران میاد و با یک دختر تهرانی اشنا میشه و این وسط یک رابطه عاشقانه شکل میگیره و هدفشون هم ازدواج باهمدیگه میشه و کم‌کم خونواده هاشونو در جریان قرار میدند و دوران نامزدی پیش‌میاد و رفت‌و‌آمد های خانوادگی‌شون شروع میشه (:

اینجا همه‌چی خوب هست، چون دوران نامزدی هستش ! ، هنوز زیر یک سقف نرفتند، حتی اگه ۱۰ سال هم نامزد بمونند باز هم می‌تونند با نقاب های توی صورتشون ادامه بدند و بازیگری بکنند بدون اینکه کسی متوجه بشه،‌ چون توی عشق و حال دوران نامزدی رو همه دوست دارند و همه می‌تونند نقاب‌شون رو حفظ بکنند، همه می‌تونند وقتی توی یک کافی‌شاپ لاکچری نشستن با عشقشون و دارند بصورت خیلی رومانتیک قهوه می‌خورند، نقاب داشته باشند و خود واقعی‌شون نباشند ولی وقتی زیر یک سقف میرن احتمال زیاد ازدواجشون به طلاق منجر میشه، چون انتظارات و تکالیف متقابل‌شون سازگاری نداره ! پسر توی محیطی بزرگ شده که از وقتی چشم‌هاشو به جهان باز کرده، دیده که زن‌ها هم پا به پای مرد ها کار می‌کنند و توی کاشتن برنج و برداشت و … به همدیگه کمک می‌کنند ولی دختره لای پر قو بزرگ شده و از بچگی باباش براش غذا از بیرون سفارش داده، الان حتی یدونه آشپزی کردن و ظرف شستن هم براش اجباری هستش، جالبش اینجاست که جفتشون هم حق دارند و هیچکدوم هم اشتباه نمی‌کنند، تنها راه حلشون اینه که به یک نقطه توافق برسند، یا اینکه قید همدیگه رو بزنند، به همین راحتی !

اینجا دیگه اون کافی‌شاپ لاکچریه نیست (: ،‌اینجا زندگی مشترک هست، مشکل ما اینه که فکر می‌کنیم زندگیمون قراره همیشه توی اون کافی‌شاپ لاکچریه باشه،‌ ولی اینطور نیست (:

البته نداشتن شناخت از جنس‌مخالف و عقده های دوران کودکی هم بر این اشتباهات بی‌تاثیر نیستند، مثلا پیشنهاد من اینه که اگه بچه‌دار شدید، برای پسرتون عروسک بخرید و بلعکس برای دخترتون ماشین بخرید، که جفتشونم یاد بگیرند که با هر عروسکی یا بخاطر هر ماشینی، نباید وارد رابطه شد

یک نکته مهم هم اینکه، با ازدواج کردن، هیچ معتادی اعتیادشو ترک نکرده، هیچ خنگی عاقل نشده، هیچ لات و الواتی تبدیل به جنتلمن نشده و هیچ بیمار روانی‌ای بهبود پیدا نکرده، برای درمان مریضی‌هامون بهتره که پیش یک روان‌پزشک مراجعه کنیم، کلمه‌ی زن میگیره درست میشه یا شوهر می‌کنه درست میشه، دلیل موجهی برای ازدواج نیست

اگه اهل هنر و فلسفه و ادبیات و شعر و … باشید، احتمالا آدم جوگیری هستید و ممکنه با یک شعر مثل “عشق بر یک فرش بنشاند گدا و شاه را / سیل هموار می‌کند پست و بلند راه را”، جوگیر بشید و بدون سنجیدن جوانب مختلف، وارد یک رابطه بشید،‌اینجاست که فقط باید به این موضوع فکر کنید که زندگی پستی و بلندی های زیادی رو داره و توی روز هایی که باهم هستید، این رفتار متقابلتون هست که زندگی رو شیرین/تلخ می‌کنه، نه یک بیت شعر که باعث جوگیر شدنتون شده (:

ولی واقعا چرا اینجوری شدیم ؟ واقعا داریم به کجا می‌ریم ؟ چرا اینقدر بدبخت شدیم ؟ چرا همه‌مون قبول داریم که بدبخت شدیم ولی هیچ‌کسی برای رهایی خودش از بدبختی حاضر نیست تلاشی بکنه ؟

چرا شما بعنوان یک برنامه‌نویسی که می‌دونه نرم‌افزار اینستاگرام براساس گیمیفیکیشن (Gamification) برای اتلاف وقت شما در جهت کسب درآمد خودش ایجاد شده، باز هم مثل کاربر عادی ازش برای اشتراک عکسای پیتزاتون یا ناهارتون استفاده می‌کنید ؟ واقعا چرا فکر می‌کنید اینکه ما بفهمیم شما امروز ناهار چی‌خوردید برامون جذابیت داره ؟

توی جامعه‌ای که بر پایه چشم و هم‌چشمی بنا شده و داره بنا میشه، زندگی کردن حرام هست، به وللّه که حرام هست، می‌دونید اگه اون عکس پیتزایی که میل می‌کنید و عکسشو پست می‌کنید رو اگه یک بچه ببینه، اگه فقط یک بچه ببینه و توی دلش بگه چرا مردم پول دارند و این غذا های خوشمزه رو می‌خورند ولی ما نمی‌تونیم بخوریم، تا قیامت زیر دین اش میرید ؟ می‌دونید که با همون یک پست اینستاگرامتون ممکنه پدری رو پیش بچه‌اش شرمنده کنید ؟

توی جامعه‌ای که بر پایه چشم و هم‌چشمی بنا شده، بچه‌ها هم اینطور تربیت میشن، مادر وقتی میبینه عمه مبل جدید خریده، پدر بیچاره رو وادار میکنه که ماهم باید مبل هامون رو عوض کنیم

قیمت یک مبل جدید چقده ؟ پدر بیچاره چند ماه باید کار بکنه که هزینه یک‌دست مبل جدید رو دربیاره ؟ پدر بیچاره چند ماه از عمرشو باید صرف کار کردن بکنه که مادر بتونه فقط یک‌بار عمه رو دعوت بکنه برای شام و قیافه عمه رو موقع دیدن مبل های جدید ببینه و دلش خنک بشه ؟

چرا ناراحت کردن و فخر فروشی پیش دیگران برامون شده خوشی و دل‌خنکی ؟

پدر بیچاره کل عمر اش باید صرف چند تا از این چشم‌و‌هم‌چشمی های مادره بشه ؟

در پاسخ به این سوالات به خلاصه تیتر های چند فصل از کتاب “جامعه‌شناسی خودمانی” نوشته حسن‌نراقی، بپردازیم و بفهمیم که چرا درمانده‌ایم (:

۱-با تاریخ بیگانه‌ایم

یکی از معضلاتی دچارش هستیم اینه که حتی افراد تحصیل کرده‌مون هم میانه خوبی با تاریخ ندارند و ملتی که با تاریخ بیگانه باشه، باید تمام تاریخ رو خودش تجربه بکنه (:

سوار تاکسی میشیم و راننده اسنپ که فوق‌اش ۳۰ سالش هست و هیچ اطلاعی از تاریخ نداره، شروع می‌کنه به گلایه از روزگار و دولت و میگه که زمان شاه فلان بود و بهمان بود،‌ کاش الان زمان شاه بود !

جالبش اینجاست که آدم نسبتا مذهبی و غیرتی ای هست ولی هیچ اطلاعی از تاریخ نداره یا حتی نمی‌دونه معنی کاپیتولاسیون یا مصونیت قضایی چی هست و اطلاعی نداره که سر همین کاپیتولاسیون، چه تعداد تجاوز توسط خارجی ها به دختران سرزمینمون شد و طبق قوانین کشور خودشون، با کمترین مجازات ممکن دوباره آزاد شدند !

یا عده دیگه‌ای هستند که به ۳۵۰۰ سال تمدن‌مون افتخار می‌کنند،‌ درست مثل این هست که من الان به نمره ۲۰ ای که توی اول دبستان گرفتم افتخار بکنم و بابتش فخر فروشی بکنم …

۲-حقیقت‌گریزی و پنهان‌کاری‌ما

مشتری : آقا ببخشید قیمت این موبایل چند هست ؟

فروشنده : ۳ میلیون ۵۰۰ تومان هستش، بخدا همین موبایل رو مغازه بقلی میده ۴ میلیون، خودمون هم ۳ میلیون و ۴۰۰ خریدیم و چون شما مشتری جدید هستید فقط ۱۰۰ تومن سود می‌کنیم

مشتری : به مغازه بغلی می‌رود و پرس‌و‌جو می‌کند و با قیمت ۴ میلیون تومان مواجه میشود

فروشنده مغازه بقلی : بابا ما گوشی هامون اصله، قسم میخورم که گوشی های مغازه بغلی چینی هستند (بدون اطلاع و فقط با حدس و گمان قسم می‌خورد)

مشتری : به مغازه اول برمی‌گردد و می‌گوید : مغازه بغلی میگه گوشی هاتون چینیه

فروشنده : به قرآن قسم میخورم که چینی نیست و اصل اصل هست ! اگه چینی بود برگردون مال خودمون

مشتری گوشی دست‌دوم اصل را که فروشنده آن‌را به ۲ میلیون تومان خریده، به قیمت ۳ میلیون ۵۰۰ می‌خرد …

۳-ظاهرسازی‌ما

مامان : امروز قراره خونمون مهمون بیاد و بچه‌هاشونم با خودشون میارند …، اگه سمت فلان‌چیز ها رفتند بهشون چپ نگاه بکن و ببرشون توی اتاق و تهدیدشون بکن که گوششونو میبری و اینا …

مامان (بعد از اومدن مهمون‌ها) : وایی گوگولی هارو ببین الهی قربونشون برم چقدر ناز هستند، الهی فداشون بشم

۴-قهرمان‌پروری و استبدادزدگی‌ما

برای این مورد مثال قابل لمسی ندارم، اگه چیزی به ذهنم رسید حتما ویرایش می‌کنم و فعلا همین قطعه از خود کتاب رو میارم :

وقتی گالیله را برای استغفار« کلیسا پسند» به محاکمه بردند، تمامی پیروان و شاگردانش با دلهره و اضطراب در پشت درب های بسته مدت ها به انتظار صف کشیده بودند که استادشان و بزرگشان، رهبر فکری شان علی رغم فشارهای طاقت فرسای ارشادی، داخل دادگاه سربلند و سرافراز با گام های استوار پای به بیرون نهد و بگوید… زمین هنوز می چرخد.اما دریغ که استاد سرافکنده و پژمرده ، رنجور از فشارهای تحمل کرده، سر به زیر ابراز آنچه که خود هرگز بدان ایمان نداشت، آرام و آهسته به قرایت استغفارنامه برای هر آنچه برای پیروانش مانده بود، یاس بود و سرشکستگی… از شاگردان یکی فریاد زد: « بیچاره ملتی که قهرمانش را از دست بدهد» و در اینجا برتولد برشت از قول گالیله چه زیبا می گوید: بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز داشته باشد.

جامعه شناسی خودمانی، حسن نراقی، چاپ بیست و یکم، انتشارات نشر اختران، ص ۵۳

۵−خودمحوری و برتری‌جویی ما

یکی دیگر از معضلات زندگی‌ ما ایرانی‌ها این هست که همیشه خودمون رو برتر از بقیه می‌دونیم (:

مثلا وقتی گیمر هستیم، افرادی که گیم بازی نمی‌کنند رو افرادی بی‌روح و بی‌ذوق می‌بینیم و خودمون رو ازشون متفاوت می‌بینیم و به این تفاوت افتخار می‌کنیم

یا مثلا وقتی دو جلسه توی کلاس های روانش‌شناسی شرکت می‌کنیم یا دو تا مطلب روان‌شناسی می‌خونیم به خودمون افتخار می‌کنیم و خودمون رو برتر از دیگران می‌بینیم و بقیه رو به اصطلاح، گاو فرض می‌کنیم که فقط دارند نفس می‌کشند !

این حس برتری‌جویی همه‌جا بیداد می‌کنه، مثلا توی یک کلاس درس، شاگرد اول به خودش افتخار می‌کنه که درس خونده و بالاترین نمره رو گرفته و خودشو برتر از همه می‌دونه، شاگرد متوسط داره به خودش افتخار می‌کنه که با مقدار کمی درس‌ خوندن و بقیه وقت رو به کار مورد علاقه‌اش گذروندن تونسته نمره قابل قبولی بگیره و به اصطلاح هم از اینور خوب‌آورده و هم از اونور (: و خودشو برتر از شاگرد اول می‌دونه چون توی ذهن خودش یک‌بازی دوسر برد انجام داده، شاگرد آخر هم خودشو برتر از شاگرد اول می‌دونه ! چون معتقده که درس خوندن وقت تلف کردن هست و زندگی اصلی جای دیگه هست که شاگرد اول ازش خبر نداره و … (: درهر صورت هر کسی خودشو برتر از بقیه می‌دونه (:

این مورد بین زن و شوهرها هم صدق می‌کنه،‌ همیشه زوج‌ها خودشون رو برتر از زوج‌های دیگه می‌دونند (: ، اونی که خونه داره معتقده برتر از بقیه هستند چون خونه دارند و اجاره‌ای نیستند و اونایی که خونه ندارند بازهم خودشون رو برتر از اونایی که خونه دارند می‌دونند، چون معتقدند که اونایی که خونه دارند، فقط پول جمع کردند و خونه خریدند و کیف خرج کردن توی زندگی رو نکشیدند، معتقدند که دنیا دوروزه (:

تشخیص دادن اینکه چه‌کسی درست میگه و چه کسی غلط، محال هست ! چون هرکسی نوع تفکر خاص خودشو داره

هیچ‌کسی توی این دنیا اشتباه نمی‌کنه و هیچ‌کسی هم راه غلط رو نمیره ! هرکسی توی ذهن خودش داره راه درست رو میره و همیشه هم درست تصمیم میگیره ! (:

فرق معامله اینجاست که آدم ها، ذهن و تفکر و باور های متفاوت از‌هم دارند و تفاوت‌ها ازینجا ناشی میشه، وگرنه هیچ‌کسی راه غلطی رو نمیره، بلکه توی ذهن خودش داره راه درست رو میره، اینکه اون راه از نظر ما غلط هستش بخاطر تفاوت نحوه تفکر ما با اون هستش

۶-بی‌برنامگی‌ما

صبح از خواب بیدار میشه و میگه : امروز یه روز عالی هست و باید فلان‌کار های عقب‌افتاده‌ام رو انجام بدم و فلان‌کارها رو در زمینه پیشرفت خودم انجام بدم و فردی مفید برای اجتماع باشم که همه عاشقم هستند و …

بعدش برای شروع روز اش، گوشی‌اش رو برمی‌داره که چک بکنه …، وقتی به خودش میاد که شب شده و هنوزم قراره کار های عقب‌افتاده اش رو انجام بده و در زمینه پیشرفت خودش کاری بکنه و فری مفید برای اجتماع باشه که همه عاشقش هستند و …، فوق کاری که می‌تونه بکنه اینه که یکم زیاد به این چیزا فکر بکنه که موقع خوابیدن،‌حداقل خوابشو ببینه (:

فقط با خواستن که چیزی درست نمیشه، آدم باید عمل هم بکنه و اولین قدم در این زمینه، برنامه‌ریزی صحیح هستش

۷-ریاکاری و فرصت‌طلبی‌ ما

حاج‌آقا از صبح‌تا‌شب حتی یک‌لحظه هم یاد خدا از دلش نمی‌گذرد، اما همیشه در صف اول نماز جماعت می‌ایستد و جانماز آب می‌کشد، وقتی همسایه یتیم‌اش دستی به طرفش دراز می‌کند یک ریال هم خرج نمی‌کند، اما در جمع مسجدی‌ها میلیون میلیون خرج می‌کند و مثلا به مسجد کمک می‌کند و خشنود از این است که فردا همه در محله می‌گویند : “وای، حاج‌آقا عجب مرد بزرگ و بخشنده‌ای هست، دیروز توی مسجد فلان‌قدر به مسجد هدیه کرد و خدا نگه‌اش داره و …”، که مبادا اگر روزی فساد های اقتصادی‌اش رو شد، اهالی مسجد به سر اش قسم بخورند که تهمت است و حاج‌اقا اهل چنین کارها نیست و مناره های همین مسجد رو حاج‌اقا برده بالا (:

۸-احساساتی بودن و شعارزدگی ما

چه بخواهیم و چه نخواهیم، مردمان احساساتی‌ای هستیم و فقط شعار می‌دهیم و در عمل هیچ کاری انجام نمی‌دهیم

یاد سخنان اوایل انقلاب افتادم که مردم واقعا باور کرده‌بودند که دیگر نیازی به پلیس و دادگستری و درپی‌آن، نیازی به زندان ندارند و قرار است زندان‌ها را موزه و پارک بکنیم، خب احتمالا هم موفق شدیم چون طبق آمار، در هر ۵۲ ثانیه یک‌نفر روانه زندان‌های‌کشورمان می‌شود و خب اگه پارک و موزه نیست، دلیلی نداره که مردم اینقدر بهش علاقه داشته باشند …

یاد اغتشاشات دی‌ماه سال ۱۳۹۶ افتادم که حجم انبوهی از مردم بیچاره، به تحریکات مزدورانه روح‌الله‌زم (سردبیر آمدنیوز) بدون داشتن هیچ‌گونه برنامه‌ریزی و فقط از روی احساسات و شعارزدگی، توی خیابان‌ها ریختند و شروع به اغتشاش کردند، همین اغتشاش‌ها اون یک‌عده اعتراض مسالمت‌آمیز رو هم به گند کشید و خشک‌و‌تر باهم سوختند …

مشکل ما اینجاست که با نداشتن برنامه (۶-بی‌برنامگی‌ما) و فقط از روی احساسات و شعار‌ها عمل می‌کنیم، کافیه یک‌نفر احساساتمون رو برانگیخته بکنه، بقیشو خودمون زحمتشو می‌کشیم و خواسته هاشو انجام می‌دیم

این مشکل ریشه در بی‌برنامگی‌ما داره، اصلا فرض کنید در دی‌ماه ۱۳۹۶ اغتشاش‌گر‌ها بر حکومت غالب می‌شدند، نتیجه چی‌میشد ؟ آیا برنامه‌ای برای بعد‌اش بود ؟ قرار بود روح‌الله‌زم رئیس جمهور یا رهبر جدیدمون بشه و از اون پیروی کنیم ؟ (:

اصلا به این فکر کردید که قرار بود بعدش چی بشه ؟ چه نوع حکومتی با رهبری چه‌کسی مد نظر بود ؟ مشکل ما اینه که به بعدش فکر نمی‌کنیم ! مشکل ما اینه که فقط تا نوک دماغ‌مون رو می‌بینیم و می‌گیم که امروز بگذره، فردا با خدا (:

۹-ایرانیان و توهم دائمی توطئه

اولی : هی ! اون گردنبند طلا رو ببین روی زمینه ! زود باش برو کنارش وایسا کسی نبینتش، بدو !

دومی : باشه، ولی چی‌شده ؟ می‌خوای چیکار بکنی ؟

اولی : گردنبند را از زمین بصورت مخفیانه برمی‌دارد و تظاهر می‌کند که مال او بود …

دومی : ولی این که مال ما نیست ! شاید صاحبش برگرده و دنبالش بگرده !

اولی : ههه ! بیخیال بابا، تو چرا با این ادا اطوار ات طلبه نشدی ؟ خب ما بر‌نمی‌داشتیم یکی دیگه برمی‌داشت …

و این قسمت تلخ ماجراست که خودمون توطئه می‌کنیم و بقیه رو به توطئه متهم می‌کنیم، خودمان می‌دزدیم چون احساس می‌کنیم از بقیه هم از ما دزدی می‌کنند، درست مثل یک دومینوی دایره‌ای بی‌انتها، من به تو، تو به اون، اون به من …

۱۰−مسئولیت‌ناپذیری‌ ما

اولی : سوئد رو دیدی ؟ ناموسا چقد مردم باشعور و باشخصیتی دارند، خیابون هاشونو دیدی ؟ مثل آینه تمیزه و داره برق می‌زنه !

دومی : آره والا، خیلی خوبه که همشون رعایت می‌کنند

اولی : افسوس می‌خورد و سیگاری روشن می‌کند و پس از اتمام سیگار، ته‌سیگار را از پنجره بیرون می‌اندازد

دومی : ولی خودت همین الان داشتی درمورد شعور سوئدی‌ها می‌گفتی !

اولی : ههه ! بیخیال بابا، توی این خراب‌شده کی رعایت می‌کنه که من بکنم ؟ این رفتگرا (اگه خیلی باشعور باشه مثلا میگه پاکبان) برا چی حقوق می‌گیرند ؟

اینجوری هست که از زیر هر مسئولیتی سعی می‌کنیم در بریم و ادعامون میشه که چرا از فلان کشور عقبیم …

۱۱−قانون‌گریزی و میل به تجاوز ما

اولی : حاجی توی یه مستند نیویورک رو نشون می‌داد،‌ پر از ماشین بود ولی ترافیکش قد این تهران لعنتی نبود …،‌لامصبا رانندگی‌شون محشره، اینجام ما باید راه رو باز کنیم و خودمون بکشیم کنار که این ضعیفه‌ها رد بشن و نزنن به ماشینمون و …

دومی : آره، خیلی حرفه‌ای هستند توی رانندگی ، عه ! چراغ قرمز بود چرا رد کردی ! جریمه نشی ؟

اولی : نه بابا جریمه چیه، اینجا دوربین نداره، من هرروز این مسیر رو میرم و میام و هیچوقت هم پشت چراغ واینستادم و جریمه هم نشدم، ههه !

و این مکالمه گویای وضعیت فعلی ما هستش، عملکردمون در حد تانزانیا است و انتظاراتمون در حد نیویورک، درمورد میل به تجاوزمون هم توضیحی نمیدم چون خودش نیازمند به یک مقاله جداگانه هستش

۱۲-توقّع و نارضایتی دائمی ما

واقعا چرا از زمین و زمان شاکی هستیم ؟ چرا از همه‌چیز ناراضی هستیم ؟ مردم از عملکرد مسئولیت ناراضی هستند، مسئولین از عملکرد مردم ناراضی هستند، پدر از بچه ها ناراضی هست، بچه ها از پدر ناراضی هستند، دلیل اش هم فقط یک چیز هست، اونم اینه که توقعات و تکالیف خودمون رو نمی‌دونم که ریشه‌اش در عدم خودشناسی هستش

انسان‌ها همیشه بخاطر توقعاتشون عذاب می‌کشند، مثلا بعنوان یک پدر، از بچه‌مون انتظار داریم که بهمون احترام بزاره و روی حرفمون حرف نزنه مثلا، ولی بچه‌مون چنین کاری رو در خودش تکلیف نمی‌بینه و نتیجه‌اش میشه نارضایتی دوطرفه، این به حرف اون گوش نمیده و اونم به حرف این …

در کل انتظارات نابجایی داریم، مثلا توی مسافرت هستیم و اتفاقی با یک فرد جدید آشنا می‌شیم، باهاش یکم گرم ‌می‌گیریم و از خودمون می‌گیم براش و از خودش ‌می‌خوایم برامون تعریف بکنه، بهمون می‌گه که مثلا مغازه لباس‌فروشی دارم توی تهران و کارم فروش لباس هستش،‌ یه تعارفی هم بهتون می‌زنه که اگه تهران تشریف آوردید حتما تشریف بیارید مغازه و از خجالت‌تون در میایم، ولی در واقع این فقط یک تعارف هست که بر اساس سوگیری تجسم در همون لحظه شکل گرفته

در نتیجه وقتی دفعه بعد به تهران می‌ریم و به مغازه طرف می‌ریم، می‌بینیم که کلا یک شخصیت دیگه‌ای داره و اون آدمی که توی سفر بود، نیستش (: ، بهمون گفته بود که از خجالتمون درمیاد و این‌حرفا، ولی الان مثل یک غریبه باهامون رفتار می‌کنه

اینجوری میشه که عذاب می‌کشیم، چون سطح توقع و انتظاراتمون رو از اون طرف بدون دلیل موجه بردیم بالا

بهتره قبل از اینکه از کسی انتظاری داشته باشیم، دوتا سوال اساسی از خودمون بپرسیم، اینکه من کجای زندگی‌اش قرار دارم و چه اهمیتی براش دارم ؟ و اینکه چرا باید همچین کاری رو برای من بکنه مگه من براش چیکار کردم ؟

اگه جواب دو سوال بالا “هیچ” بود، پس انتظارتون نابجا هستش و باید تجدیدنظر بکنید که ناراحت نشید (:

۱۳−حسادت و حسد ورزی ما

مادر : خاک عالم توی سر توعه کرّه خر بکنن، دختر اقدس خانم از پزشکی تهران دراومده اونوقت توعه کرّه خر داری نقاشی می‌کشی، درس می‌خونی که نقاشی بکشی، آخرش قراره چه گُ** بشی ؟

و همین یک جمله و کلی جملات مشابه دیگه، ایده‌ی حسادت رو توی مغز ما پرورش میده.

تا حالا شده از موفقیت کسی خوشحال باشیم ؟ (بغیر از دوستان واقعا صمیمی و فامیل های درجه یک) ، تاحالا شده از پیشرفت رقیب یا دوستمون خوشحال باشیم و از حسادت نترکیم ؟

فلان دوستم آیفون خریده ولی من هنوز این گوشی آشغال رو دارم

راننده اون ماشین شاسی بلند رو دیدی ؟ قیافه هم نداره که لامصب، شبیه سیب‌زمینی هست، ولی خب به قیافه نیست که، خدا شانس داده بهش

این پسره خرخون تو کنکور قبول شده و من نشدم ! بابا اون خیلی اسکل بود که،‌ مخ اش ۲+۲ رو نمی‌کشید،‌ من از اون باهوش‌تر بودم و هستم، اون فقط نشسته خرخونی کرده وگرنه من هیچیم از اون کم نیست و …

بیاید برای همدیگه آرزوی خوشبختی بکنیم، حسادت مثل این هست که ما برای بیزاری از دیگران، زهری رو بخوریم و امیدوار باشیم که طرف مقابل مسموم بشه (:

اگه فردی به فکر پیش‌رفت باشه، دنبال حرفای بقیه نیست و چشمش به دنبال پیشرفت یا پسرفت بقیه نیست

فردی که بدنبال موفقیت و پیشرفت هست، نباید در رقابت با کسی باشه، فقط و فقط باید در قابت با خودش باشه و تمام سعی‌اش بر این باشه که هرروز، از دیروز خودش بهتر باشه، اگه اینطوری ادامه بدید، سال بعد همین موقع حداقل ۳۶۵ برابر بهتر از امروز‌تون هستید (:

۱۴−صداقت ما

دقیقا یکی از عواملی که باعث افول ما ایرانیان شد، همین دروغ‌گویی ما بود ، همه‌چیز از زمانی شد که دروغ‌گویی و دروغ‌شنیدن در جامعه‌مون عادی شد.

یه گفته برخی مورخان مشهور یونانی مثل هرودوت : ایرانیان در زمان کوروش مردمی راست‌گو بودند و از دروغ‌گویی پرهیز می‌کردند

تا زمانی که به سه اصل ساده : کردارنیک، پندارنیک، گفتارنیک پایبند بودیم همه‌چیز خوب بود، چون واقعا ساده و قابل فهم بود، سه واژه مثل روز روشن بود

همه‌چیز از جایی شروع شد که مردم به بهانه اسلام‌گرایی، سه پایه استوار انسانیت رو پایمال کردند و گفتند که دین‌مون آپدیت شده (: ، بخاطر اضافه شدن قوانین جدید در اسلام نسبت به سه اصل آیین زرتشت، دیگه کم‌کم حتی اون سه اصل رو هم از یاد بردیم و بهش عمل نکردیم

اسلام این چیزی نیست که داریم می‌بینیم، اسلام همون سه اصل کردارنیک و گفتارنیک و پندارنیک هست که به شرح جزئیات جدید پرداخته، منتهی به قدری سخت‌اش کردیم که دیگه حتی نمیتونیم سه اصل ساده رو بجا بیاریم

همه‌جا پر شده از دروغ، دروغ می‌گیم و بچه‌هامون رو به دروغ عادت می‌دیم، دروغ می‌گیم، بخدا دروغ می‌گیم ! ، به بچه می‌گیم اگه خونه‌رو کثیف بکنی، میدم گرگ بخورتت ! ،‌بچه یکی دوبار اول ازت می‌ترسه ولی بار سوم نه ترسی هست و نه چیز دیگه ای، هیچ تاثیری هم نداره حرف‌ات، چون تو به بچه یاد دادی آدم می‌تونه حرفی رو بزنه و بهش عمل نکنه،‌یا حرفی رو بزنه که حقیقت نداره، و این یعنی دروغ‌گویی

وقتی خودت به بچه دروغ‌میگی، انتظار این هم داشته باش که رئیس جمهور بهت دروغ‌ بگه : وزیر ما دستش روی دکمه فیلترینگ نمیره، و در عین حال فیلترینگ اعمال بشه (:

دین یعنی عدالت و عدالت یعنی دین، اگه جایی دیدید که اسلام هست و عدالتی نیست، بدونید که اسلام‌شون فیک هست (:

اگه دروغی می‌گیم یا خلافی می‌کنیم به دین نسبت ندیم، بی‌کفایتی خودمون یا یه عده دیگه رو سر دین و اسلام نندازیم، برای ۱۰ تومن سود بیشتر به پیر و پیغمبر و حسین و حضرت عباس و … قسم دروغ نخوریم، عباس یک‌بار شرمندگی اش توی کربلا کافی بود، بیشتر از این شرمنده‌اش نکنیم و آبروی اهل‌بیت رو نبریم

۱۵-همه‌چیز‌دانی ما

پیش مشاور میری ؟ ههه ! اسکلی مگه ؟ پولتو میبری میریزی تو حلقوم یه مفت‌خور که بهت چندتا جمله بگه ؟ نصف همون پولو بده من برات همون حرفارو میگم و …

نماینده‌های‌مجلس مگه چیکار می‌کنند ؟ توی اون تلوزیون بزرگه که نشونشون میده همشون یا نشستن یا خواب هستن، من پارتی نداشتم و فامیلامون چشم دیدن منو ندارن وگرنه منم با رای فامیلام نماینده می‌شدم و …

گرافیستی ؟ خب ببین من یه نقاشی میکشم برات میفرستم اینو لوگو بکن برام بزن، تو نمی‌فهمی من چی‌میخوام ولی من خودم بهتر می‌دونم، برای همین نقاشیشو میفرستم و همینو برام طراحی بکن و …

جناب طراح سایت، می‌دونم که شما میگید که رنگ متن روشن باید توی پس‌زمینه تیره باشه،‌ ولی من سلیقه مخاطبم رو میدونم و برای همین میگم رنگ متن و رنگ‌پس‌زمینه جفتشون باید تیره باشند …

دندادن‌پزشک ها مگه چیکار می‌کنند ؟ یه دندون می‌کشن دیگه، منم می‌تونم توی یه ساعت ۱۰ تا دندون بکشم و ۳-۴ میلیون پول بگیرم ولی حیف مدرک ندارم

سرم درد می‌کنه،‌ چیکار کنم ؟ ۱-از بس سر ات تو گوشیه ۲-چایی‌نبات بخور! ۳-فلان قرص رو بخور ۴-فلان دمنوش رو بخور ۵-فلان کار رو بکن

بصورت کلی، با کلمه های نمیدونم و بلدنیستم و اطلاعی‌ندارم و تخصص‌من‌نیست بیگانه هستیم و باید در هر زمینه‌ای نظر بدیم (:

ادامه موضوع …

ما از یک جایی به بعد دیگه واقعا راه رو اشتباه اومدیم و گم‌شدیم، راه برگشت هم مقداری دشوار هست، برای همین هیچ‌کسی حاضر نیست برگرده، همه‌مون در جهل به سر می‌بریم

ما از دین، یک غول بی‌شاخ و دم ساختیم، یکسری کارهای سخت که اگه اونارو انجام بدیم میریم به یه‌جای خوب که بهش میگن بهشت (: ، اگه هم انجام ندیم میریم به یه‌جای بد که بهش میگن جهنم، درست مثل یکسری شرط و شروط که برای ۲۰ گرفتن بچه های دبستانی میزارن، اگه درساتو خوب بخونی و ۲۰ بگیری واست دوچرخه می‌خریم …

واقعا کسی نیست که خدا رو بخاطر خودش پرستش بکنه، بگه مشتی دمت‌گرم که از هیچ مطلق، یه انفجاری رو استارت زدی که طبق ترتیبی که تدارک دیدی، یه تیکه سنگ بزرگ رو دور یه ستاره چرخوندی و زمین فعلی رو ایجاد کردی و بعد از کلی تکامل و اینا به دایناسورا گفتی که ناموسا بیاید برید دیگه تایم شما تمومه توی صف موجودات دیگه ای هستند (: ، که این موجودات جدید توی این مدت خیلی کوتاه حدود ۴۲۰۰ تا دین و مذهب تشکیل بدند برای خودشون و هرکدوم از یچیزی بابت خلقتشون تشکر کنند، یکی گاو می‌پرسته، یکی آتیش و یکی بت و … (:

یکی هم این وسط دو سه تا کتاب زیست خونده درمورد نظریه تکامل داروین و تبدیل به آتئیست شده و میگه که این وسط نیازی به خدا نیست، با همین ترتیبی که پیش اومدیم، همینجوری میشدیم حتی اگه خدایی نبود (: ، یکی نیست بگه که اگه پدر محترم شما یک ثانیه در کل زندگی‌اش جور دیگه‌ای رفتار میکرد و با این ترتیب که میگید جلو نمی‌اومد، الان احتمال ۹۹٪ شمایی وجود نداشتید

شاید یکی از بزرگترین نعمت هایی که نادیده گرفتیم و داریم نادیده می‌گیریم، نعمت زندگی هست، به این فکر بکنید که الان هستیم ولی ممکن بود نباشیم (: ، اگه ۱۰۰۰ سال پیش یک‌نفر، فقط یک‌نفر، فقط یک عطسه بیشتر می‌کرد یا مثلا فقط یک دقیقه بیشتر می‌خوابید یا مثلا فقط یک دقیقه زودتر از خواب بلند میشد یا …، به احتمال ۹۹٪ الان ما و شمایی وجود نداشتیم، دلیلشم کاملا علمی هست و می‌تونید احتمال بدنیا اومدن خودتون رو بسنجید … (:

مشکل اینجاست که ما توی زمان و مکان بدی به دنیا اومدیم … زندگی ظاهرا داره روز‌به‌روز سخت‌تر میشه و این شرایط سخت رو فقط با آگاهی میشه حل کرد،‌ اونم آگاهی واقعی،‌ نه تظاهر با آگاهی (:

مشکل اینجاست که ساختار جامعه جوری شده که مردم رو دین‌زده کرده، ولی خب خوشبختانه پیش خدا مهم نیست که گذشته‌ات چقد تیره بوده، مهم اینه که آینده‌ات هنوز یه لکه کوچیک هم نداره (: ،‌ مهم اینه که از یه جایی به بعد واقعا بیدار بشی و بخای خودتو از این بدبختی نجات بدی

یه آیه جالب هم در این مورد می‌تونه این باشه که : إِنَّ اللَّهَ لا یغَیرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّی یغَیرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ

خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی‌دهد، مگر آنکه آنان آنچه را که در خودشان است تغییر دهند

سوره رعد، آیه ۱۱

مشکل ما اینجاست که همه خودشون رو آگاه می‌دونند و فکر می‌کنند که نیازی به تغییر ندارند،‌ همه فکر می‌کنند که جزو نفرات باهوش و مفید جامعه هستند و جامعه بدون اونا می‌لنگه، که پیشنهاد می‌کنم یه نگاهی به قبرستان های شهرشون بندازند چون پر هست از آدمایی که فکر می‌کردند اگه اونا نباشند، چرخ روزگار نمی‌چرخه (: ولی خب خوشبختانه داره می‌چرخه

مشکل اینجاست که همه ادعای روشن فکری می‌کنند، فکر می‌کنند روشن‌فکری یعنی اینکه ۳۰۰ قسمت پای یک سریال ترکیه‌ای که اساس‌اش ترویج بی‌بند و باری هست بنشینند و وقتی یک بوسه‌ای اتفاق افتاد و بچه‌شون کاملا ریلکس رفتار کرد و واکنش خاصی نشون نداد، روشن فکر هستند چون تونستند بچه‌شون رو مدرن تربیت کنند (: ، فکر می‌کنند اگه دخترشون ساعت ۲ نصف شب از خونه دوستش اومد و باهاش کاری نداشتند، روشن فکر هستند چون توی اون فیلمه یادگرفتند که هرکسی آزادانه می‌تونه رفتار بکنه و مثلا یه دختر توی ۲۰ سالگی، ۳ بار ازدواج بکنه و طلاق بگیره، یا مثلا روشن‌فکری اینکه پسر میدونه که خواهرش در چنگ یک گرگ واقعی هست ولی عین‌خیالشم نیست چون معتقده زندگی خصوصی هر فرد به خودش مربوطه

مشکل ما دقیقا اینجاست که همه فکر می‌کنند جزو عده آگاه جامعه هستند، احتمالا این جاهلایی هم که توی کوچه و خیابون هستند و سر هزارتومن پول کم مونده گوشت همدیگه رو بخورند، همه‌شون منم |: ، بله همه این آدمایی که توی کوچه و خیابون می‌بینید من هستم،‌ وگرنه مردم ما همه‌شون عاقل و آگاه هستند

هیچ‌کسی هم تمایل به تغییر نداره، چون واقعا سخته که آدم بفهمه که باور هاش پوچ و بی‌اساس هستند ! ولی تغییر مثبت لازمه پیشرفت در زندگی هستش و تا تغییر صورت نگیره، پیشرفتی هم در کار نخواهد بود

بنظر من جهنم واقعی توی همین دنیا هست، وقتی که آدم ۲۰-۳۰ سال دیگه به خودش نگاه می‌کنه و چیزی که از خودش ساخته رو با چیزی که می‌تونسته بشه مقایسه می‌کنه و دلش می‌ریزه (: ، باور کنید همین معتاد های کارتن خوابی که توی کوچه و خیابون می‌بینید هم وقتی بچه بودند می‌خواستند دکتر و خلبان و … بشن، ولی باگ زندگی احتمالا اینجاست که خواستن تنها کافی نیست، ولی خواستن می‌تونه پیش‌نیاز توانستن بشه،‌چون اولین قدم تغییر ذهنی هستش چون واقعیت توسط ذهن ساخته میشه (:

بهرحال راه در جهان یکیست و آن راه راستی است (:

زرتشت

و مشکل ما دقیقا از اینجا حاصل میشه که

ولـکن اکثر الناس لایعلمون

آیه ۵۹ سوره غافر

غرقیم در دنیایی مجازی و خیالی

یکی دیگه از مشکلاتی که باهاش مواجه هستیم اینه که توی دنیای مجازی و خیالی غرق شدیم و بدون هیچ کنترلی داریم توش فرو میریم، درست مثل یک باتلاق، دلیلشم فقط و فقط اینه که فرهنگ استفاده از فضای‌مجازی رو بلد نیستیم

بین فرهنگ و خود وسیله باید تناسب وجود داشته باشه که متاسفانه در کشور ما اینطور نیست، توی کشور های جهان‌اولی، معمولا اول فرهنگ استفاده از چیزی فراگیر میشه و بعدش خود وسیله،‌ولی توی ایران ما این مورد برعکس هستش و اول وسیله میاد و بعد فرهنگ استفاده‌اش

درست مثل کمربند ایمنی توی ماشین (: ، برای سلامتی خودمون هست و ممکنه روزی جانمونو نجات بده، ولی بخاطر ترس از جریمه پلیسه که می‌بندیم …

مردم عجیبی هستیم، تا زمانی که نظارتی رومون نباشه کاری رو انجام نمی‌دیم یا در انجام دادنش زیاده‌روی می‌کنیم !

یاد چند سال پیش افتادم که گوشی های لمسی تازه وارد ایران شده بودند و از روی کنجکاوی من توی اینترنت و کامپیوتر، به لطف املا های بدون غلطی که می‌نوشتم، توی دوم ابتدایی یک گوشی لمسی برام خریدند (: ، حس و حال عجیبی داشت و ذوق‌مرگ شده بودم، کم‌کم داشتم مثلا توی استفاده از گوشی لمسی خوشگلم زیاده روی می‌کردم و مثلا بجای نیم‌ساعت در روز، یک‌ساعت استفاده می‌کردم که کم‌کم صدای پدرم دراومد و تهدیدم کرد که گوشیو میگیره ازم، هیچی دیگه مام به اصطلاح کرک و پرمون ریخت و از اون به بعد سعی کردیم روزانه نیم‌ساعت استفاده کنیم …

همه این‌ها تا زمانی بود که پدر گرامی خودشون گوشی هوشمند نخریده بودند …، الان گاهی اوقات پیش میاد که مودمو از توی اتاق خاموش می‌کنم که بگیره بخوابه و فردا صبح خواب نمونه …

ولی عمق فاجعه رو جایی گرفتم که مادربزرگم بخاطر اینکه اینستاگرامش پاک شده بود و از من خواسته بود براش اکانتشو برگردونم و من گفته بودم که الان نمیتونم بعدا بیار ببینم چی میشه، یک‌هفته باهام حرف نزد !

اینجا بود که فهمیدم عمق فاجعه تا کجاست و تا کجا تغییر عقیده شکل گرفته یا به اصطلاح برنامه ‌نویسی و دیجیتال‌مارکتینگ، این گیمیفیکیشن تا کجا بازدهی داشته !

شاید این حرف‌ها از من بعنوان یک برنامه‌نویس بعید باشه، ولی به ولله حاضرم برگردم به همون روز های محدودیت، روز هایی که پدر زورش می‌رسید که بهم بگه اون گوشیو حق نداری بیشتر از نیم‌ساعت استفاده بکنی، درسته محدودیت بود و شاید سرگرمی‌ها کم بود، ولی خنده‌ها واقعی بود، مثل الان نبود که از اول مقاله تا اینجا نزدیک یا شاید بالای ۱۰۰ تا شکلک خنده بزارم و حتی یک نیشخند هم روی صورتم نقش نبنده …

ما واقعا در فضای‌مجازی گم شدیم و روز‌به‌روز داریم به این توهم باورپذیر تر میشیم که دنیای‌مجازی همون دنیای واقعیه ! این چیزی جز توهم نیست و از لحاظ منطق من هم بعنوان یک برنامه‌نویس این امکان‌پذیر نیست که روزی ربات‌ها باهوش‌تر از انسان‌ها بشند، چون چیزی جز شرط های ساده و در حدود بالاتری، چیزی جز ارتباط عصبی مانند چند جز با یکدیگر نیستند، شاید در عمل سریع‌ باشند ولی نمی‌تونند توانایی تفکر داشته باشند از خودشون …

ما تا به نقطه‌ای از بدبختی رسیدیم که دلیل اکثر طلاق هامون به همین فضای‌مجازی برمیگرده، توی دادگاه‌های‌خانواده می‌تونید سر بزنید و ببینید که چه تعداد طلاق هایی بخاطر همین فضای‌مجازی مثل اینستاگرام رخ داده

در این موضوع می‌تونم عکس زیر رو نشون بدم و تاکید کنم که قدر واقعیت های زندگی‌تون رو بدونید :

چیزی که واقعیت داره رو از دست نده

و پیشنهادم در این مورد این هست که سلبریتی‌ها و … رو لایک و فالو نکنید (: ، یک نقل‌و‌قول جالب در این موضوع هست :

انسان های بزرگ راجع به ایده ها صحبت می کنند،
انسان های متوسط راجع به اتفاقات،
و کوتوله ها در مورد افراد !

داستایوفسکی

البته دلیل رشد سریع و محبوبیت این شبکه های اجتماعی‌ها هم معلومه و ریشه در عقده‌های‌بچگی داره برای دیده شدن (: ، کسی که واقعا خوشبخت هست وقت نمی‌کنه حتی نرم‌افزار اینستاگرام نصب بکنه، چه برسه به اینکه بیاد و مثلا خوشبختی‌اش رو باهاتون به اشتراک بزاره یا به بیان دیگه با لاکچری‌بازیاش براتون فخرفروشی بکنه

اینستاگرام به یکسری احمق‌ها تریبون دیده شدن داده (: طرف سطح تحصیلات‌اش در حد دبستان هم نیست ولی فالور میلیونی داره و به اصطلاح براش فن‌پیج ساختند و … (:

هرکسی برای خودش یک صفحه ایجاد کرده و فالور جمع می‌کنه و فکر می‌کنه که سیندرلا هستش و فالورایی که دور اش هستند، پرنس هایی هستند که دونه‌دونه منتظرن جواب طرف رو بشنون ((((:

در کل عقده‌هامونو اینجوری خالی می‌کنیم، برای همینه که علاقه به اینستاگرام بین مردم عادی ایرانی بسیار بالا هستش، اینکه بعنوان یک دختر، ۴-۵ تا پسر که معلومه دنبال چی هستند فالومون بکنند و بعدش ما استوری بزاریم که : “هر حرفی دارید بزنید” و اونا بیان پیشنهاد بدن و ما بگیم نه و احساس کنیم سیندرلا هستیم، نشون میده که احمقی بیش نیستیم (:

البته ناگفته نماند که من خودم هم اینستاگرام دارم و می‌تونید با دو آیدی @iXasaw (حساب‌کاری) و @ErfanMola (حساب‌شخصی) دنبال بکنید ( و صد البته که لینک مستقیم نمیدم، هرکسی دلش خواست می‌تونه سرچ کنه و فالو بکنه، برای تبلیغ اینستاگرام یا جذب فالور مطلب نمی‌نویسم …) و برای همین نمیگم که همین الان برید اینستاگرام رو پاک بکنید و فلان و بهمان بکنید، فقط توصیه‌ام این هست که بفهمید که چقدر از وقتتون رو پای دیدن شام و ناهار این و اون تلف می‌کنید

قبلا ها بخاطر یکسری کار های شخصی و stalking روزانه حدود نیم‌ساعتی از اینستاگرام استفاده می‌کردم که خداروشکر با علم برنامه‌نویسی و نوشتن یکی دوتا اسکریپت، کار های stalking رو هم خودکار کردم و چک کردن اینستاگرام رو به روزی شاید ۵ دقیقه رسوندم

پیشنهاد می‌کنم شما هم مدیریت و زمان‌بندی داشته باشید سر این موضوع (:

همیشه این سوال رو از خودتون بپرسید که اگه یک‌روزی گوشی و لپتاب و اینترنت و … ام رو ازم گرفتند، کی هستم و چقد می‌ارزم ؟ (:

آسایش یا آرامش ؟

این‌روزا اگه با یک فرد سال‌خورده‌ای صحبت بکنید احتمالا محاله که نشنوید : بابا زمان ما اینجوری آسایش نبود که، به لباس پاره می‌رفتیم مدرسه و گرسنگی می‌کشیدیم و فلان و بهمان … ، ولی عوض‌اش زندگی هنوز خوبیاشو داشت و یه عالم دیگه‌ای داشت …

واقعا همیشه برام سوال بوده که چرا با پیشرفت علم و افزایش آسایش، آرامش‌مون کاهش پیدا کرد ؟ آسایش و آرامش شاید تو کلمه نزدیک به‌هم باشند ولی توی جامعه ما متاسفانه توی دو کفه یک ترازو قرار گرفتند، از وقتی آسایشمون بیشتر شد، آرامشمون از بین رفت

الان بهرحال هرکسی سعی‌ می‌کنه که در حد توان اش یک زندگی در خور خود و خونوادش بسازه که آسایش داشته باشند، الان مثل قدیم نیست که خونه‌ها حموم نداشته باشند و ماهی یکبار استحمام بشه و …، الان هروقت اراده کنیم می‌تونیم دوش آب‌گرمی بگیریم که حتی پادشاه های ۲۰۰ سال پیش ایران هم نمی‌تونستند با همچین دمای خوبی دوش بگیرند … ولی واقعا چی باعث شده که آرامشمونو از دست بدیم و عوضش به آسایش برسیم ؟

الان احتمالا ۹۰ درصد از مردم حاضر هستند که بجای دوش آب‌گرم، همون ماهی یک‌بار با دیگ و … دوش بگیرند ولی عوض‌اش اینقد درگیری فکری و مشغله فکری نداشته باشند

واقعا چرا اینقد مشغله های فکری‌مون زیاد شده ؟ هرکسی در نوع و رده خودش دارای درگیری های فکری هستش

هرکدوممون سرمون رو با چیزی گرم کردیم، هرکدوممون خودمون رو در حصار یک هدفی قرار دادیم :

به کلاس ۴ ام برسم و بتونم با خودکار بنویسم، راحت میشم

امتحان تیزهوشان رو بدم و راهنمایی رو توی تیزهوشان بخونم راحت میشم

این راهنمایی رو تموم کنم و انتخاب رشته بکنم راحت میشم

کنکور بدم و یه دانشگاه خوب قبول شم راحت میشم

دانشگاهم تموم بشه و کار پیدا کنم راحت میشم

ازدواج کنم راحت میشم

بچه‌دار بشیم راحت میشیم

بچه‌ها بزرگ بشن راحت میشیم

بمیریم راحت میشیم

و …

و به همین سادگی کل زندگی‌ما صرف انتظار برای راحت شدن هایی هست که خودمونو درونشون حبس کردیم (: ، به کلاس چهارم میرسیم و با خودکار مینویسیم و یک هفته ذوق میکنیم و بعدش عادی میشه برامون ، به راهنمایی میریم و یک حصار جدید دورمون میکشن به اسم انتخاب رشته، وارد دبیرستان میشیم و حصاری به دور کنکور دورمون هست و بعدش وارد دانشگاه میشیم و حصار تبدیل میشه به کار پیدا کردن و بعدش حصار تبدیل میشه به پیدا کردن همسر و بعدش بدنیا اوردن بچه و بزرگ کردنشون و این حصار اونقدر رفته رفته بزرگ میشه که کل دنیامون رو میگیره و تبدیل میشه به بمیرم راحت میشم (:

داخل حصار زندگی نکنیم (: ، ما وقتی به کلاس چهارم رسیدیم، بخاطر نوشتن با خودکار فوق‌اش یک هفته ذوق کردیم و از هفته بعدی برامون عادی شد

وارد راهنمایی که شدیم، فوقش یک هفته حال کردیم که اره دیگه دبستانی نیستیم، بعدش با کارنامه های نمره‌ای دهنمونو سرویس کردند

وارد دبیرستان که شدیم فوقش یک هفته حال کردیم و به ریش راهنمایی‌ها خندیدیم، بعدش با غول کنکور دهنمنو سرویس کردند

وارد دانشگاه هم که بشیم (امسال انشالله قسمت میشه) فوقش یک هفته به ریش دبیرستانی‌ها می‌خندیم و می‌گیم عمویی مدرسه داری ؟ بعدش دیگه برامون عادی میشه (:

و الی آخر (: ، بخاطر این یک هفته کیف کردن‌ها،‌ ما حدود ۱۸ سال از عمرمون رو هدر دادیم، ۱۸ سال رو در حصار زندگی کردیم که فقط ۴ هفته خوشحال زندگی‌کنیم توی زندگی‌مون

بیاید داخل حصار زندگی نکنیم …

بیاید از همین امروز شروع کنیم، از همین الان، این کاملا شدنی هست و اولین قدم‌اش تغییر شیوه فکرمون هست …

اینکه ما در یک ساختاری زندگی بکنیم که داره به سمت ناکجا آباد میره و متفاوت از مردم عادی رفتار بکنیم، شاید از نظر مردم عادی اسکلی باشه، ولی اسکلی نیست

اینکه هفته‌ای هزارتومن بدید یه سوسیس بخرید و بین گربه‌های محل‌تون پخش کنید، اسمش اسکلی نیست و قطعا کسی رو ورشکسته نمی‌کنه

اینکه به یک کافی‌شاپ لوکس برید و بالای یک میلیون برای یک وعده صرف کنید ولی هیچ عکسی نگیرید و فقط از لحظه لذت ببرید، اینم اسکلی نیست

و کلی از کار های دیگه که احتمالا از نظر مردم الان اسکلی به حساب بیاد (:

در کل باید تغییر رو از خودمون و از ذهن‌مون شروع کنیم ولی خب طبق گفته زیر :

مردم هرگز حرفها و نصایح شما را قبول نمی کنند ، مگر اینکه وکیل مدافع یا دکتر باشید و آنها برای شنیدن صحبت های شما پول خرج کرده باشند!

جرج برنارد شاو

اینا فقط در حد یک حرف هست و احتمالا کمی جوگیر بشید و بعدش بگید بیخیال بابا (:

ولی حتی اگه یک‌نفر هم باشه که با خوندن این مطلب تصمیم به تغییر داشته باشه، ازش درخواست می‌کنم که تغییر رو از همین الان و همین ثانیه شروع بکنه و نگه که مثلا از فردا آدم خوبی میشم (:

کار ها رو به بعد موکول نکنید …

چون بعدا وجود نداره ، چون بعدا چایی‌تون سرد میشه، بعدا آدم پیر میشه و زندگی تموم میشه و آدم فقط حسرت کار هایی که می‌تونست بکنه و نکرده رو می‌خوره …

هیچ کاری غیرممکن نیست، فقط بستگی داره که کی ازت بخواد که براش انجام بدی، اولویت اول خودت باش و خودت از خودت بخواه که تغییر بکنی، اگه این اسکلیت هست، من با افتخار اعلام می‌کنم که یک اسکلم (:

نتیجه‌گیری

خب بالاخره رسیدیم به اینجا ! این مقاله خیلی طولانی شد و دقیقا الان درک می‌کنم که چرا وقتی طلبه‌ها بالای منبر میرن دیگه حس پایین اومدنشون نیست (:

این مطلب طولانی‌ترین مطلب من تا به امروز بوده و خواستم یکسری حرف هارو تا یادم نرفته بگم، آخه هفته بعد تولدم هستش و از بچگی وقتی اتفاقی افتاده بهمون گفتند : “بزرگ میشی یادت میره!” ، منم عجله‌ای اومدم تا هفته بعد نشده بنویسم که نکنه یهو بزرگ بشم و یادم بره (((:

احتمالا دیگه از این مدل پست‌ها ننویسم و مطالب بعدی مرتبط با برنامه‌نویسی و این‌جور چیزا باشه (: بهرحال خواستم یکسری چیز هارو که توی این ۱۸ سال فهمیدم رو باهاتون به اشتراک بگذرام و نظرتون رو بدونم

یکم هم رک و خودمونی حرف زدم و ممکنه بخاطر یکسری مطالب که باب‌میل سانسورچی‌ها نیست، سایتمون رو هم فیلتر بکنند که باز هم عیب نداره فدای سرمون (:

بهرحال مخاطب‌ های ما برنامه‌نویس‌ها هستند و ممکنه ازینجور مطالب خوششون نیاد، ولی بنظرم این‌ها مواردی بودند که باید یکی بهمون می‌گفت، شاید مثلا من اگه بدونم فرق مدل‌توسعه‌چابک توی برنامه‌نویسی با مدل‌آبشاری یا … چی‌هستش، تفاوتی توی زندگی‌مون ایجاد نکنه، ولی این مطلب امیدوارم که مفید واقع شده باشه و تغییری توی ذهن‌مون ایجاد بکنه

هرگونه نظری و پیشنهادی یا … ای درمورد مطلب و محتواش داشتید می‌تونید در قسمت نظرات بیان‌کنید، حرف هایی که گفته شده از دیدگاه خودم بوده و شاید شما دیدگاه های مختلفی داشته باشید که بهتر از من هم باشه، می‌تونید دیدگاه‌هاتون رو در بخش نظرات بنویسید و احتمالا توی نسخه های بعدی سایت روی بخش نظرات کار می‌کنم که ساختارش مثل همین مطلب باشه و تفاوت زیادی بین دیدگاه های شما با من نباشه، اینجوری نباشه که فقط من بیام روی منبر بشینم و حرف بزنم و شما فقط گوش بدید، شما هم نظراتتونو مطرح کنید

و در نهایت پیشنهادم اینه که به هر موضوعی از جنبه های مختلف نگاه بکنیم و ابعاد مختلف‌اش رو بسنجیم، مثلا از داستان زندگی بیل‌گیتس و استیوجابز، تنها و فقط قسمت ترک‌تحصیل‌شون رو نبینیم (:

اگه توی متن مقاله غلط‌ املائی یا اشتباه تایپی یا … دیدید حتما در بخش نظرات اطلاع بدید تا تصحیح بشه

و آخرین حرفی که می‌زنم، به قول یکی (: ، از وقتی درهای خونه‌ها آهنی شد، دل‌های آدما هم آهنی شدند …

ممنونم از وقت‌تون

آیا مقاله برای شما مفید بود ؟

خیر

0

تقریبا

0

بله

1

برای ثبت نظر باید وارد حساب کاربری خود شوید
رای شما با موفقیت ثبت شد
متاسفانه خطایی در ثبت نظر رخ داد

Iran Developers Telegram Group

نظرات کاربران


محمد جمالزهی

محمد جمالزهی

🌹🌹🌹 عالی بود

برای پاسخ دادن باید وارد شوید
عرفان مولا

عرفان مولا

متشکرم

یگانه

یگانه

خیلی عالی و تخصصی به موضوع پرداختید و به راحت ترین شکل ممکن همه چیز رو به تصویر کشیدید. فوق العاده بود ممنونم ازتون آقا عرفان

برای پاسخ دادن باید وارد شوید
عرفان مولا

عرفان مولا

متشکرم

امیر

امیر

نکات خوبی بود فقط اونجاش که سعی کردی خدا رو اثبات کنی خودت برعکس حرفای خودت عمل کردی چون بهتر بزاریم همون زیست شناس ها و فیزیک دان های بزرگ دنیا بگن خدا هست یا نیست و الکی همه چیز دان نشیم

برای پاسخ دادن باید وارد شوید
عرفان مولا

عرفان مولا

بله موافقم با حرفتون، چون زیست یا ... تخصص من نیست،‌فقط از دیدگاه خودم مطرح کردم

Morteza24

Morteza24

برای پاسخ دادن باید وارد شوید

نکات ارسال نظرات

نظرات فینگلیش به هیچ عنوان تایید نخواهند شد

هنگام نوشتن نام و ایمیل معتبر خود را وارد نمایید

در دیدگاه هایتان از الفاظ مناسب استفاده کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *